در این پست چیزهایی را دور خواهم ریخت 5
نمیدانم یادتان هست یا نه ولی قسمت اخر از 5 گانه ( در این پست چیزهایی را دور خواهم ریخت) است که حدودا دو سال پیش نوشته بودیم.....و به دلایلی نوشتن بخش اخر قسمت اخر ان را به تاخیر می انداختیم....اگر دوست داشتید ابتدا اون 4 سری قبل را یک مرور کنید تا دستتان بیاید قصه چه بود....بعد این را بخوانید.
فردایش که دوشنبه باشد ما تا بوق سگ دانشگاه بودیم و وقتی رسیدیم خانه دیدیم خواهرمان دیگر نا برایش نمانده از دست پرحرفی های دخترعمه و ..... و با توافق با مهدیه قرار شد غذای سبکی برای شام بخوریم و استراحت کنیم تا فردا جان در بدن داشته باشیم برای کارکردن زیرا که چهارشنبه مادرمان می امد ....ولی دخترعمه جان فرمودند که غذای سبک نمیخواهند و ما هم پیتزا سفارش دادیم برایشان که رسم مهمان نوازی دچار مشکل نشود خدای ناکرده ..... و این امدن اقوام ما به خانه ماست.... زحمت زیاد و دیگر هیچ..... اگر اشتباه نکنم همان روز بود که عزیز از خونه ی خودش زنگ زد به ما و 45 دقیقه وقت ما را گرفت که :« پسره دایی ایمان میخواهد یک گوسفند بخرد و پسرخاله بابایت میخواهد یک گوسفند دیگر بخرد و خاله و دایی اش هم میخواهند نفری یک گوسفند بگیرند و بقیه که هزاران هزار پلاکارد نوشته اند و هی به من زنگ می زنند که چکارکنیم اینها را.....خسته شدیم بسکه جواب دادیم»...... و ما هم به عنوان همدردی با مادربزرگمان از دهنمان در امد و گفتیم : وااااااای..... اینا چرا نمی فهمند ؟ یه حرف را چندبار باید بهشان گفت..... مگه نگفتید بهشان که پدر ما از این ادا و اطوار ها خوشش نمی اید....
شاید اگر بار اولی بود که این حرف را می شنیدیم باید کوتاه امده و چیزی نمی گفتیم ..... ولی بسکه در ان چند روز این حرف را شنیده بودیم ذله شده بودیم ..... دلم میخواست بگم بابام مشکلی نداره ، بگید بیارن ... ببینم راستکیه این حرف ها یا تعارف تیکه پاره کردن های خاص خودشان؛ ان هم وقتی بیست بار اعلام کرده ای کادو نیاورد کسی....
و خلاصه... مادربزرگ ما بهش برخورده و رفتند همه جا جار زدند که : به من میگه فامیل شما نافهمند ، فامیل ما با فهمند .....
خدایی عدم منطق تا کجا ؟
این حرفش هم از انجا نشات می گرفت که یکبار وقتی داشت از این داد سخن می کرد که خواهران و برادران من( من یعنی مادربزرگم) و بچه های هر کدام چه کارها که میخواهند برای منصور بکنند و چه کادو ها که بیاورند و هرچه بهشان میگویم ، نمی فهمند ( به جان خودم دقیقا خودش هم گفته بود نمی فهمند ).....ان موقع ما و خواهرمان در یک توافق دلی شروع کردیم از فامیل مادر و کم ازاری شان صحبت کردن .....اینگونه که خواهرمان ابتدا گفت : خدایی برداشتن این رسم و رسوم ها و فهموندن اینچیزا به بقیه خیلی سخته... من که از پسش برنمیام.... ولی خدا خیرش بدهد خاله بزرگه ام را یک روز آمد اینجا به تمام فامیل های خودشان زنگ زد انقدر شیوا و قشنگ پشت تلفن صحبت کرد که همه را قانع کرد و خدا رو شکر از این دردسر ها ان طرف نداریم ..... و ما هم در ادامه می گفتیم به جز خاله اعظم ، خاله الهام هم خیلی زحمت کشیده و ان شیر اب را که هیچکس (!) قادر به تعمیرش نبود و چند روزی زندگی ما را به کل مختل کرده بود با سه حرکت درست کرد و دستش درد نکند . و خواهرمان ادامه داد که تازه خاله اعظم مان فقط یک روز به اینجا آمد ولی در همان یک روز کل خانه را توی کمد ها و کمد دیواری ها گرفته تا کابینت و اشپزخانه و زمین و میز و صندلی و فرش و همه چی را برق انداخت .....
و ان ها می فهمیدند ...مگر میشود که نفهمند......عمه هایمان می فهمیدند که خطاب این طعنه ها به ان هاست .... ان ها که هیچ کار نکرده و فقط زحمت تراشیده اند برای ما.....
ان روز سه شنبه خواهرمان دست دخترعمه مان را گرفت و به بهانه دانشگاه با خودش برد و مهدیه هم که رفت صبح زود و ما با عزیزمان در خانه تنها بودیم ..... و ما سرمان را به کار گرم کردیم تا خیلی مجبور به صحبت نشویم و الکی هی نردبام را از اینور خانه می کشیدیم انور خانه و بالا و پایین الکی می رفتیم تا مثلا فکر کند ما خیلی کار مهمی انجام می دهیم و نیاید دم پر ما بپلکد ..... و نزدیکای ظهر امد و به ما گفت کاری هم به او بدهیم تا انجام بدهد و ما که قبلا شنیده بودیم رفته به همه گفته هیچ کاری نمی دهند من انجام دهم تا در ان خانه احساس اضافی بودن بکنم یک رایت و چند روزنامه بهش دادیم گفتیم اینه ها را تمیز کند .....و آن نیم ساعت کار را بعدا جوری به رخمان کشید که از کرده خود پشیمان شدیم ... اینگونه که زنگ میزد به دخترانش و با اه و ناله می گفت که دیگر توان در بدنم نمانده و دستانم خشک شده و کمرم گرفته و عمه ها هم به ما می گفتند خواهشا به مادر ما کار ندهید او دیگر جان انچنانی ندارد که بخواهد کارهای شما را بکند و ما می شنیده و دیگر هیچ نمی گفتیم .... نمی دانستیم که چه بگوییم .... نمی دانستیم چه خاکی باید به سرمان بریزیم ..... نمی دانستیم چه غلطی در آن خانه بکنیم برایمان حرف در نمی اوردند ..... و سکوت کردیم که بگذرد آن روز آخر....
که متاسفانه نگذشت. به خیر و خوبی نگذشت ان روز.
ما ان روزصبح دوباره به پیش خیاط رفته تا لباس مجتبی را بدهیم ایراداتش را برطرف کند......
خواهرمان هم رفته بود پلاکاردی که ما از طرف خودمان (فائزه-مهسا-مجتبی ) داده بودیم بنویسند را تحویل گرفته و در خانه بزنیم.
و سر این پلاکارد بلایی به سرمان اورد مادربزرگمان که مرغان دریا به حالمان زار می گریستند.والا راستش این پست اخر تا دو خط بالاتر را ما خیلی وقت می باشد که نوشته ایم ( اسفند 92) .ولی هربار که می امدیم و نوشته هایمان را می خواندیم و ایراداتش برطرف می کردیم تا می رسیدیم به اینجا دست و دلمان نمی امد به نوشتن و هی ان را به عقب انداخته و به روزهای دیگر موکول می کردیم.
و حال می دانیم که ان روز نخواهد امد و ما دیگر نباید بیشتر از این کشش دهیم....حوادث ان شب به قدری برایمان تلخ است که هرکار می کنیم نمی توانیم خودمان را قانع کنیم دوباره به ان شب برگشته و حوادثش را به یاد اورده و بنویسیم.
متاسفیم ..... ولی واقعا اذیتمان می کند.
ببخشید .
من با نوشتن چند پست اخیر یجورایی خودزنی کردم
برای نوشتن این پست ها که صفحاتش کم نبود از اول اسفند شروع کردم و بالاخره تمومش کردم .
میتونم حدس بزنم قضاوت همتون تو این ماجرا به خاطر نوشتن یک طرفه من به نفع منه ولی یه مثالی هم هست که که هرکی تنها بره پیش قاضی ، راضی برمیگرده .
البته هرچقدر هم که من منصف باشم و بخوام تقسیم تقصیر کنم ؛ کماکان خودم معتقدم که کفه ی اونا سنگین تره ولی حتی اگه همینم باشه ..... من حدود 4 ماهه دارم این حرفا رو با خودم میکشم اینور، اونور.تا اینکه از یه جایی به بعد احساس کردم که دیگه بسه. کافیه . باید تمومش کنم . باید دورش بریزم و به همین دلیله که به خودم جرئت دادم و پر خاطراتمو تو محیط عمومی مثل وبلاگ آتش زدم.
من پشیمون نمیشم. چون من اینجا چیزهایی رو دور ریختم که نمیخواستم مثل آدمای دیگه از سال قدیم به سال جدید و از سال جدید به ده سال بعد ببرم. من از دست مادربزرگ هام عصبانی بودم و خشمگین ولی حالا دلم براشون می سوزه ، از صمیم قلب .....
چون درگیر اتفاق های گذشته ان و گذشته هرچی که باشه گذشته . شما یا باید رابطه اتو با ادمی که باعث ناراحتیت شده قطع کنی تا دیگه نبینیش ، یا اگه به هر دلیلی امکان قطعش نیست قبولش کنی ، همونجوری که هست و خیلی شعاریه اگه این جمله رو به کار ببرم : «ولی با مرور زمان میشه دلتو نسبت بهش نرم کنی.»
من از بعد اومدن مامان اینا رابطه مو خیلی با خانواده پدر کم کردم و هربار هم که دیدمشون خودم روبا چیزی مشغول کردم تا مجبور به محبت دروغکی یا اره دادن و تیشه گرفتن نباشم.من درهر دیداربه ندرت جز سلام و خداحافظ با عزیز حرف دیگری زدم .
وقتی هم که شروع کردم به نوشتن بعد از اتمام هر صفحه آتیش دلم خاموش ترشد و......
حال میتوانم بگویم دلم برای ( قوم الظالمین ) تنگ شده !
وقتی دو هفته بعد از شروع به نوشتن ومادربزرگ را در خانه اش دیدم که داشت از درد پا شکایت میکرد احساس کردم که برایش ناراحتم .و همچنین احساس کردم که هنوز هم دوستش دارم . و ایندفعه بوسه از سر محبت واقعی نه دروغی بر گونه اش نشاندم.
این آخرین اپ من در سال 92 می باشد . امیدوارم سال 93 سال خوبی برایتان و برایمان باشد. شمارا نمیدانم ولی سال 92 روی هم رفته سال خوبی برای ما نبود و ما این هفته ی اخر را به هر دری داریم می زنیم که سال 93 برایمان سال آرامی باشد. دوست عزیزی که حاضر شدی اخرین پنجشنبه سالت را به جای خوش گذرانی با دوستان همراه من به قبرستان بیایی
متشکرم
و سال خوبی را هم برای تو ارزو میکنم اگر اغراق ندانی بخش از خوب نبودن سال 92 را به خاطر ناراحتی و غم تو در بخشی از این سال میدانم .
شاید به همین دلیل خواستم که همراهم بیایی.
خوش باشی و سلامت.
عیدت مبارک.
درباره وبلاگ : من مهربانی را ستودم ، من با بدی پیکار کردم ، پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم ، مرگ قناری در قفس را غصه خوردم ، شرمنده از خود نیستم ، گر چون مسیحا آن جا که فریاد از جگر باید کشید من با صبوری بر جگر دندان فشردم ... اما اگر پیکار با نابخردان را شمشیر باید می گرفتم بر من نگیری ... من به راه مهر رفتم ( فریدون مشیری )