در این پست چیزهایی را دور خواهم ریخت 5

نمیدانم یادتان هست یا نه ولی  قسمت اخر از 5 گانه ( در این پست چیزهایی را دور خواهم ریخت) است که حدودا دو سال پیش نوشته بودیم.....و به دلایلی نوشتن بخش اخر قسمت اخر ان را به تاخیر می انداختیم....اگر دوست داشتید ابتدا اون 4 سری قبل را یک مرور کنید تا دستتان بیاید قصه چه بود....بعد این را بخوانید.

فردایش که دوشنبه باشد ما تا بوق سگ دانشگاه بودیم و وقتی رسیدیم خانه دیدیم خواهرمان دیگر نا برایش نمانده از دست پرحرفی های دخترعمه و ..... و با توافق با مهدیه قرار شد غذای سبکی برای شام بخوریم و استراحت کنیم تا فردا جان در بدن داشته باشیم برای کارکردن زیرا که چهارشنبه مادرمان می امد ....ولی دخترعمه جان فرمودند که غذای سبک نمیخواهند و ما هم پیتزا سفارش دادیم برایشان که رسم مهمان نوازی دچار مشکل نشود خدای ناکرده ..... و این امدن اقوام ما به خانه ماست.... زحمت زیاد و دیگر هیچ..... اگر اشتباه نکنم همان روز بود که عزیز از خونه ی خودش زنگ زد به ما و 45 دقیقه وقت ما را گرفت که :« پسره دایی ایمان میخواهد یک گوسفند بخرد و پسرخاله بابایت میخواهد یک گوسفند دیگر بخرد و خاله و دایی اش هم میخواهند نفری یک گوسفند بگیرند و بقیه که هزاران هزار پلاکارد نوشته اند و هی به من زنگ می زنند که چکارکنیم اینها را.....خسته شدیم بسکه جواب دادیم»...... و ما هم به عنوان همدردی با مادربزرگمان از دهنمان در امد و گفتیم : وااااااای..... اینا چرا نمی فهمند ؟ یه حرف را چندبار باید بهشان گفت..... مگه نگفتید بهشان که پدر ما از این ادا و اطوار ها خوشش نمی اید....

شاید اگر بار اولی بود که این حرف را می شنیدیم باید کوتاه امده و چیزی نمی گفتیم ..... ولی بسکه در ان چند روز این حرف را شنیده بودیم ذله شده بودیم ..... دلم میخواست بگم بابام مشکلی نداره ، بگید بیارن ... ببینم راستکیه این حرف ها یا تعارف تیکه پاره کردن های خاص خودشان؛ ان هم وقتی بیست بار اعلام کرده ای کادو نیاورد کسی....

و خلاصه... مادربزرگ ما بهش برخورده و رفتند همه جا جار زدند که : به من میگه فامیل شما نافهمند ، فامیل ما با فهمند .....

خدایی عدم منطق تا کجا ؟

این حرفش هم از انجا نشات می گرفت که یکبار وقتی داشت از این داد سخن می کرد که خواهران و برادران من( من یعنی مادربزرگم) و بچه های هر کدام چه کارها که میخواهند برای منصور بکنند و چه کادو ها که بیاورند و هرچه بهشان میگویم ، نمی فهمند ( به جان خودم دقیقا خودش هم گفته بود نمی فهمند ).....ان موقع ما و خواهرمان در یک توافق دلی شروع کردیم از فامیل مادر و کم ازاری شان صحبت کردن .....اینگونه که خواهرمان ابتدا گفت : خدایی برداشتن این رسم و رسوم ها و فهموندن اینچیزا به بقیه خیلی سخته... من که از پسش برنمیام.... ولی خدا خیرش بدهد خاله بزرگه ام را یک روز آمد اینجا به تمام فامیل های خودشان زنگ زد انقدر شیوا و قشنگ پشت تلفن صحبت کرد که همه را قانع کرد و خدا رو شکر از این دردسر ها ان طرف نداریم ..... و ما هم در ادامه می گفتیم به جز خاله اعظم ، خاله الهام هم خیلی زحمت کشیده و ان شیر اب را که هیچکس (!) قادر به تعمیرش نبود و چند روزی زندگی ما را به کل مختل کرده بود با سه حرکت درست کرد و دستش درد نکند . و خواهرمان ادامه داد که تازه خاله اعظم مان فقط یک روز به اینجا آمد ولی در همان یک روز کل خانه را توی کمد ها و کمد دیواری ها گرفته تا کابینت و اشپزخانه و زمین و میز و صندلی و فرش و همه چی را برق انداخت .....

و ان ها می فهمیدند ...مگر میشود که نفهمند......عمه هایمان می فهمیدند که خطاب این طعنه ها به ان هاست .... ان ها که هیچ کار نکرده و فقط زحمت تراشیده اند برای ما.....

ان روز سه شنبه خواهرمان دست دخترعمه مان را گرفت و به بهانه دانشگاه با خودش برد و مهدیه هم که رفت صبح زود و ما با عزیزمان در خانه تنها بودیم ..... و ما سرمان را به کار گرم کردیم تا خیلی مجبور به صحبت نشویم و الکی هی نردبام را از اینور خانه می کشیدیم انور خانه و بالا و پایین الکی می رفتیم تا مثلا فکر کند ما خیلی کار مهمی انجام می دهیم و نیاید دم پر ما بپلکد ..... و نزدیکای ظهر امد و به ما گفت کاری هم به او بدهیم تا انجام بدهد و ما که قبلا شنیده بودیم رفته به همه گفته هیچ کاری نمی دهند من انجام دهم تا در ان خانه احساس اضافی بودن بکنم یک رایت و چند روزنامه بهش دادیم گفتیم اینه ها را تمیز کند .....و آن نیم ساعت کار را بعدا جوری به رخمان کشید که از کرده خود پشیمان شدیم ... اینگونه که زنگ میزد به دخترانش و با اه و ناله می گفت که دیگر توان در بدنم نمانده و دستانم خشک شده و کمرم گرفته و عمه ها هم به ما می گفتند خواهشا به مادر ما کار ندهید او دیگر جان انچنانی ندارد که بخواهد کارهای شما را بکند و ما می شنیده و دیگر هیچ نمی گفتیم .... نمی دانستیم که چه بگوییم .... نمی دانستیم چه خاکی باید به سرمان بریزیم ..... نمی دانستیم چه غلطی در آن خانه بکنیم برایمان حرف در نمی اوردند ..... و سکوت کردیم که بگذرد آن روز آخر....

که متاسفانه نگذشت. به خیر و خوبی نگذشت ان روز.

ما ان روزصبح دوباره به پیش خیاط رفته تا لباس مجتبی را بدهیم ایراداتش را برطرف کند......

خواهرمان هم رفته بود پلاکاردی که ما از طرف خودمان (فائزه-مهسا-مجتبی ) داده بودیم بنویسند را تحویل گرفته و در خانه بزنیم.

و سر این پلاکارد بلایی به سرمان اورد مادربزرگمان که مرغان دریا به حالمان زار می گریستند.والا راستش این پست اخر تا دو خط بالاتر را ما خیلی وقت می باشد که نوشته ایم ( اسفند 92) .ولی هربار که می امدیم و نوشته هایمان را می خواندیم و ایراداتش برطرف می کردیم تا می رسیدیم به اینجا دست و دلمان نمی امد به نوشتن و هی ان را به عقب انداخته و به روزهای دیگر موکول می کردیم.

و حال می دانیم که ان روز نخواهد امد و ما دیگر نباید بیشتر از این کشش دهیم....حوادث ان شب به قدری برایمان تلخ است که هرکار می کنیم نمی توانیم خودمان را قانع کنیم دوباره به ان شب برگشته و حوادثش را به یاد اورده و بنویسیم.

متاسفیم ..... ولی واقعا اذیتمان می کند.

ببخشید .

 

 

 

 

 

 

من با نوشتن چند پست اخیر یجورایی خودزنی کردم

برای نوشتن این پست ها که صفحاتش کم نبود از اول اسفند شروع کردم و بالاخره تمومش کردم .

میتونم حدس بزنم قضاوت همتون تو این ماجرا به خاطر نوشتن یک طرفه من به نفع منه ولی یه مثالی هم هست که که هرکی تنها بره پیش قاضی ، راضی برمیگرده .

البته هرچقدر هم که من منصف باشم و بخوام تقسیم تقصیر کنم ؛ کماکان خودم معتقدم که کفه ی اونا سنگین تره ولی حتی اگه همینم باشه ..... من حدود 4 ماهه دارم این حرفا رو با خودم میکشم اینور، اونور.تا اینکه از یه جایی به بعد احساس کردم که دیگه بسه. کافیه . باید تمومش کنم . باید دورش بریزم و به همین دلیله که به خودم جرئت دادم و پر خاطراتمو تو محیط عمومی مثل وبلاگ آتش زدم.

من پشیمون نمیشم. چون من اینجا چیزهایی رو دور ریختم که نمیخواستم مثل آدمای دیگه از سال قدیم به سال جدید و از سال جدید به ده سال بعد ببرم. من از دست مادربزرگ هام عصبانی بودم و خشمگین ولی حالا دلم براشون می سوزه ، از صمیم قلب .....

 چون درگیر اتفاق های گذشته ان و گذشته هرچی که باشه گذشته . شما یا باید رابطه اتو با ادمی که باعث ناراحتیت شده قطع کنی تا دیگه نبینیش ، یا اگه به هر دلیلی امکان قطعش نیست قبولش کنی ، همونجوری که هست و خیلی شعاریه اگه این جمله رو به کار ببرم : «ولی با مرور زمان میشه دلتو نسبت بهش نرم کنی.»

من از بعد اومدن مامان اینا رابطه مو خیلی با خانواده پدر کم کردم و هربار هم که دیدمشون خودم روبا چیزی مشغول کردم تا مجبور به محبت دروغکی یا اره دادن و تیشه گرفتن نباشم.من درهر دیداربه ندرت  جز سلام و خداحافظ با عزیز حرف دیگری زدم .

وقتی هم که شروع کردم به نوشتن بعد از اتمام هر صفحه آتیش دلم خاموش ترشد و......

 حال میتوانم بگویم دلم برای ( قوم الظالمین ) تنگ شده !

وقتی دو هفته بعد از شروع به نوشتن ومادربزرگ را در خانه اش دیدم که داشت از درد پا شکایت میکرد احساس کردم که برایش ناراحتم .و همچنین احساس کردم که هنوز هم دوستش دارم . و ایندفعه بوسه از سر محبت واقعی نه دروغی بر گونه اش نشاندم.

این آخرین اپ من در سال 92 می باشد . امیدوارم سال 93 سال خوبی برایتان و برایمان باشد. شمارا نمیدانم ولی سال 92 روی هم رفته سال خوبی برای ما نبود و ما این هفته ی اخر را به هر دری داریم می زنیم که سال 93 برایمان سال آرامی باشد. دوست عزیزی که حاضر شدی اخرین پنجشنبه سالت را به جای خوش گذرانی با دوستان همراه من به قبرستان بیایی

متشکرم

 و سال خوبی را هم برای تو ارزو میکنم اگر اغراق ندانی بخش از خوب نبودن سال 92 را به خاطر ناراحتی و غم تو در بخشی از این سال میدانم .

شاید به همین دلیل خواستم که همراهم بیایی.

خوش باشی و سلامت.

عیدت مبارک.

 

The fault in our stars

اگه بلاگفا امکانشو داشت مطمئنا برای این پست spoil می زدم.

The fault in our stars رو هرکسی یجور ترجمه میکنه و من بین همه اون ترجمه ها تقصیر از بخت ماست رو بیشتر پسندیدم!

اگه این فیلم رو هنوز ندیدید جدا بهتون پیشنهاد می کنم که این پست رو نخونید چون در غیر این صورت لذت تماشای یکی از بهترین فیلم هایی که می تونستید ببینید بدون اینکه چیزی از قبل ازش بدونید رو از دست می دید. بخاطر همین گفتم اگه امکانش بود پست رو spoil می زدم!

 

قبل از اینکه فیلم رو ببینم خلاصه یه خطیش رو توی یه سایت سینمایی خونده بودم ,خلاصه اش این بود:« هیزل دختری که از 13 سالگی سرطان دارد و افسرده است و حال بعد از اشنایی با پسری زندگیش دست خوش تغییراتی می شود و نظرش به همه چی تغییر پیدا می کند.....»

نمی گم بدم اومد از این خلاصه ی میشه گفت کلیشه ای. چون شخصیتم جزئ اون دسته ادماست که اتفاقا خوراکم این جور موضوعاته و تقریبا تو هر سینمایی یه فیلم این مدلی دیدم. تو سینمای هند نمونه بارز این داستان ،فیلم (کال هو ناهو) به معنی : شاید فردایی نباشد .... با بازی شاهرخ خان و پریتی زینتا.....

تو صنعت فیلم سازی کره که از این موضوع ها توش فت و فراوونه نمونه موفقش سریال : پسر ِخوشگله همسایه .... است.

حتی تو سینمای ایران هم از این قصه خیلی فیلم داشتیم. چیزی که الان به ذهنم میرسه یه تله فیلم با بازی اشکان خطیبی و بیتا سحرخیزبود که اسمشم یادم نمیاد. دختره کور بود و میخواست خودشو بکشه پسره میرسه و سعی می کنه نگاهشو عوض کنه....مثلا می گفت مهم نیست که درخت رو نمی بینی ،مهم اینه که لمسش کنی و واداراش میکرد با لمس درخت و بقیه اجزای طبیعت اونو متوجه چیزهای جدیدی تو دنیا بکنه...که امیدوارم دیده باشید. بیشتر از این حوصله مقدمه چینی ندارم.

می دونید؟ همین دو خط خلاصه فیلم تقصیر از بخت ماست باعت شده بود که فکر کنم این فیلم خیلی نباید حرف خاصی واسه گفتن داشته باشه.... چی میخواد بگه که قبلا کسی نگفته باشه؟ چی میخوام ببینم که قبلا نشنیده باشم؟ چه دیالوگی داره که بخوام درگیر بشم؟.....

برای ادمی به وضع من که تو این روزا بخاطر بعضی مسائل به مرز اشباع شدگی رسیده و همه حرف ها و کارای ادما یه پروسه کاملا تکراری به نظرش میاد واقعا چی میتونه انقدر تازگی داشته باشه که بخوام سکوت این وبلاگ خالی از سکنه رو بشکنم.

فیلم با روایت هیزل شروع میشه...و خیلی ساده تو همون دو دقیقه اول با هیزل و وضع زندگیش و خانواده اش اشنا میشیم.....اون 17 سالشه . موهای کوتاه و مرتبی داره و همیشه لاک ابی تیره می زنه. کتاب مورد علاقه اش ( رنج باشکوه ) است و بارها اونو خونده و بارها هم میخواد بخونه تا از اخر کتاب که مبهم تموم میشه سر در بیاره.... خیلی به قصه کتاب اشاره نمیشه و شاید تنها نکته ای که تو این فیلم ابهام داشته باشه قصه همین کتابه. کتابی که فقط می دونیم درمورد دختری سرطانیه به اسم آنا و انا خودش روایتگر قصه است ولی اخرین جمله کتاب نصفه نوشته شده .... همین جمله نصفه کاره هیزل رو دیوانه کرده و میخواد بدونه که اخر قصه چی میشه؟ یعنی آنا که داشته قصه رو می گفته مرده و قصه ناتموم مونده ؟ یا حالش بد شده؟یا اینکه خوب شده و چون خوب شده قصه گفتن رو کنار گذاشته....

درکل پایان جالبی برای به نظر میرسه..... کاملا درگیر کننده....من نظرم این بود که هیزل به خاطر هم ذات پنداری با آنا قصه زندگی اونو دنبال می کرد و اگه دنبال ته قصه اناست، در واقع میخواد ته سرنوشت خودش رو بدونه. البته در ادامه فیلم همونجور که تو خلاصه گفته شد اون با پسری اشنا میشه به اسم اگوستوس..... اگوستوس که خودش سرطان استخوان داشته و یکی از پاهاش از زانو به پایین قطع شده و نیمه مکانیکیه . ولی ادمیه که به شدت شوخ ؛ سرحال ؛ خوشحال و سرزنده به نظر میاد. اون دوتا کم کم عاشق هم میشن..... حضور اگوستوس به زندگی هیزل رنگ دیگه ای میده و ترتیبی فراهم می کنه که هیزل بتونه نویسنده کتاب محبوبش رو ببینه و درمورد اخر کتاب از اون بپرسه .....

به هیزل یاد میده که اگه چیزی به نظرش غم انگیز میرسه فقط کافیه اونو یه تغییر کوچک بده تا غم انگیز به نظر نرسه....متل منظره تاب تو حیاط که هیزل بی دلیل فکر می کنه این تاب ناراحت کننده است و اگوستوس وادارش می کنه تاب رو تغییر بده.... گره بزنه.... یا یه خاطره خنده دار رو اون تاب ایجاد کنه که ذهنیت قبلی رو از بین ببره ...و یا سکانس نظرات نو و تازه ی اگوستوس درمورد سیگار که به شدت دوست داشتم این قسمتو....

و مسئله اینجاست......

از اینجا به بعد........

مسئله اینه که این فیلم با تمام فیلم های این تیپی فرق میکنه. اگه تو تمام فیلم های این مدلی پسره قهرمان قصه بود و تا اخر قصه قهرمان قصه می موند و کاری می کرد که در نهایت دری رو به دنیای دیگه رو به دختر ِ افسرده فیلم باز بشه ....این فیلم اینجوری نیست!

غم انگیزه که اینجوری نیست .....ولی اینجوری نیست....

و دقیقا از نیمه دوم فیلم تا اخر روند عوض میشه و اگه این قصه قهرمان داشته باشه مطمئنا اون هیزله....

یکی از ناراحت ترین جاهای فیلم دیالوگ خود هیزله که :« معمولا تو همه ی قصه های دنیا ادم های قوی تا اخر قوی می مونن ولی تو این قصه اینجوری نیست..» و شاید از این سکانس به بعد باشه که بهتون پیشنهاد می کنم حتما یک جعبه دستمال کاغذی کنار خودتون بزارید چون بهش احتیاج پیدا می کنید. من که در اتاق رو قفل کردم تا با خیال راحت زار بزنم.

نمی دونم چرا سکانس های از این تیکه به بعد فیلم با اینکه به شدت ناراحت کننده اند به شدت دل نشینند.... سکانس امبولانس و شعری که که هیزل برای اگوستوس زمزمه میکنه فوق العاده غم انگیز ولی زیباست.... عجیبه ..... این شعر جوریه که همش با خودت میگی فقط یه کسی که سرطان رو لمس کرده یا فقط یه ادم مریض میتونه بفهمه .....

سکانس فوق العاده این فیلم هم مطمئنا سکانس کلیساست و من نمی دونم شایلی بازیگر نقش هیزل چی کشیده تا تونسته اون نامه رو روبه اگوستوس بخونه .

هیزل یه ادم قویه ..... یه قهرمان . برعکس چیزی که ابتدا در موردش فکر می کردیم چون از 13 سالگی که سرطان گرفته کاملا سرطان رو درک کرده، بیماریشو پذیرفته و واقعیت رو کاملا قبول کرده ..... میدونه بخاطر سرطان نادری که داره بالاخره می میره و با این مسئله کنار اومده.....

نمی دونم منظور ما از کلمه (کنار اومده) چیه وقتی که اونو به زبون میاریم....ولی کارگردان یا نویسنده یا نمیدونم هرکسی که این قصه رو نوشته خواسته اینو بگه که کنار اومدن شاید کاری نباشه که اگوستوس داره میکنه..... اگوستوس با بیماریش کنار نیومده و اینکه فکر می کنه کاملا خوب شده شاید فرار از واقعیتیه که ازش می ترسه.... ترس از مردن..... ترس از فراموش شدن.....

و من چقدر ممنونم از قسمت هایی که هیزل سعی داشت بهش بفهمونه اشکال نداره اگه بعد از مرگت تو خاطر همه نمونی مهم اینه که همیشه تو خاطر من و مامان و بابات می مونی.و تو باید بهش قانع بشی....

من ممنونم چون فکر می کنم این ترس اگوستوس رو خیلی از ما ها هم داشته باشیم. یا شاید من.......... ممنونم چون حتی نمیدونستم که من هم این ترس رو دارم....ولی توی این مدت فهمیدم که من هم به این مشکل دچارم.و شاید بخاطر همین باشه که اگه قرار باشه جمعی تشکیل بشه یا مهمونی برقرار بشه و من نرم، بعدش حتما از خواهرم ، از برادرم ، از مادرم می پرسم که کسی نگفت :« مهسا چرا نیومده ؟» و بعدش حتما می پرسم « کیا گفتن » و از این قبیل چیزها که همه اش یه چیزو نشون میده. من قانع نیستم.... با واقعیت های زندگیم کنار نیومدم ...با این کنار نیومدم که آدمایی که تو زندگیم دوسم دارن تعدادشون محدوده.....

حرف هیزل این بود که اگه تو دنیا فقط من عاشقتم باید همین ( فقط من ) خوشحالت کنه....چون اگه به این قانع نباشی شاید همین (من ) رو هم از دست بدی.

و اگه یه نفر تو دنیا عاشق ادم باشه.....همین یه نفر کافیه که ادم احساس خوشبختی بکنه.

اتفاقا همین چند روز پیش بود که به دوستی می گفتم : اینکه اینهمه دوست و اشنا دور خودت جمع کردی شاید بخاطر اینکه می ترسی اگه هرکی گذاشت رفت تو تنها نمونی.... بدون دوست نمونی . البته بگذریم که اون دوستم این دلیل رو قبول نداشت.

ولی فکر می کنم اینکه همه ما سعی کنیم تعداد ادم های محدودتری تو زندگی داشته باشیم ولی با همین محدودا رابطه های پایدارتر داشته باشیم به نفع هممونه..... هرکاری میکنم راضی نمیشم که بیشتر از این بخوام در مورد قصه چیزی بگم چون احساس می کنم حیف میشه....ولی چند

پینوشت : این متن متعلق به دی ماه سال 93 است..... نمیدونم بعد از کلمه (ولی چند) چی میخواستم بنویسم اون موقع.خیلی فکر کردم الان. بازم یادم نیومد.شرمنده....

پی نوشت: بلاگفا قشنگ دیگه عنشو دراورده.....

پی نوشت: اون دوستم گه گفتم اون نصیحتی که بهش کردم رو قبول نداشت ، تو این یک سال و نیم به نصیحتم عمل کرد کم کم و ادکای زندگیش رو رفته رفته کم کرد ....خوشحالم که اینکارو کرد...خوشحالم که الان رابطه های کمتر ولی عمیقتری رو تجربه میکنه.....

فقط خوشحال نیستم که تو این کم کردنه من هم کم شدم از زندگیش....

 

وارث تموم خستگی ها!

یه هفته است کون خودم و بقیه را جر دادم به خاطر عروسی یه ننه مرده دیگه.

یه هفته است خشتک بقیه را سرشان کشیدم به خاطر یه مهمانی دو ساعت و نیمه.

من اصلا نمی دانم و نمی فهمم چرا اینکار ها را می کنم؟

نمی فهمم.

یک هفته بیشتر است که از رنگ لباس زیر گرفته تا رنگ لاک و رنگ جوراب شلواری و مدل مو و مدل لباس با هر احدالناسی مشورت کرده ام.

در واقع میتوانم بگویم همان کونشان را جر داده ام.

اره.کونشان را جر دادم به واقعیت نزدیک تر است.

چرا ؟

اخر چرا؟

هر تلاش و تدبیری لازم بوده اندیشیده ام که به عروسی این فامیل درجه سه برویم.

انهم ما که به کل فقط عروسی اشنایان درجه یک را می رویم.

و رفته ایم و حال چه عایدمان شده ؟

به چه نتیجه ای دست یافته ایم؟

اصلا چه نتیجه ای می خواستیم بگیریم که حالا.....

.....

همیشه فکر می کنم چرا من از شخصیت کرولاین انقدر خوشم میاد درصورتی که خیلیا دوستش ندارند.

چرا انقدر با این ادم هم ذات پنداری می کنم؟

واقعا چرا انقدر درکش می کنم ؟ چرا؟

.....

فک کنم الان بدونم.

یه جایی هست تو فیلم که همین جور که اشکاش می ریزه، میگه: همیشه این منم که زحمت می کشم،منم که تلاش می کنم....منم که واسه همه چی برنامه ریزی می کنم؟چرا نتیجه همیشه برعکسه؟

احساس می کنم هیشکی به جز من نمی تونه غم و احساس شکست پشت این دو جمله رو بفهمه.

.....

احساس مسخرگی می کنم.

احساس می کنم مسخره ترین ادم این دنیا هستم.

بعضی موقع ها فکر می کنم چه احساسی داره که اون انقدر راحت و هلو برو تو گلو به همه چیزایی میرسه که من براش تلاش کردم، من زحمت کشیدم.

چرا همیشه مورد توجه همه است بدون اینکه کوچکترین زحمتی به خودش بده....

اونوقت من ....

من به جز حسودی و اشک ریختن پای این کیبورد هیچی و هیچکس دستمو نگرفته.

همیشه همین جوری بوده....

فقط میتونم بگم خوش بحالت....

همیشه و همیشه به تو حسودی کردم .از شخصیتت گرفته تا قیافه ات

از شانست گرفته تا اخلاقت بهت حسودی کردم.

بهت حسودی کردم ولی هیچوقت بدت رو نخواستم.

 

 

بعدا نوشت : تازه کلی هم با شادی گیس و گیس کشی راه انداختم فقط بخاطر اینکه بهم گفت قد کوتاه.

البته نگفت قد کوتاه ها.

گفت قدبلند نیستی.

خبرمرگم داشتیم درمورد مدل لباس هایی که بهشان نشان داده بودم مشورت می کردیم.و بعد او این را گفت و من هم گفتم بمیرد با این نظر دادنش.....

و بعد دعوا کردیم.

بیچاره.....

چیزی نگفت.....

من عقلم را از دست داده ام.

تقصیر اون نبود. درشرایط حساس روحی راوانی بسر می بردم که دوست نداشتم کوچکترین نکته منفی در مورد خودم بشنوم.

 

بعدا نوشت2: عنوان مطلب مصرعی از یکی از اهنگ های گروه اریان است.اگر حالش را داشتید اهنگش را گوش کنید.

thats the point

 

درون من یک هیولا می زیستد.

درون من انبار اتش نهفته است ...

درون من اشفتگی....انتقام....سردرگرمی و نارضایتی انباشته است.

و من....

من بهترین بازیگر دنیا هستم که ماسک فرشته ای مهربان را به چهره زده ام و تمامی این حس ها را کنار زده و مشغول فداکاری ام.

هیولایم بیدار شده نمی دانم.... بیدار بود نمی دانم.... فقط راه به بیرون باز کرده برای خودش.... آرام نمی شود... م یجوشد و می خروشد و نمی دانم تا کجا می خواهد به جلو برود ؟

و خیلی عجیب است، اما هیولایم را دوست دارم. دوستش دارم....

از فرشته مهربانم بیشتر دوست دارم....

فرشته ی مهربانم گرچه به تمامی ادم ها حس خوب می داد ( و شاید هم نمی داد .....) ولی به من فقط حس تنفر و انزجار می داد....تنفر از انسان هایی که نفهم اند. و تنفر از خودم که می خواهم این نفهم ها را راضی نگه دارم.

حالم از خودم یک چند وقتی است که خیلی خوب است.... هیولا جانم متشکرم. چون من تقریبا 80 درصد زندگی ام حالم با خودم خوب نبوده بخاطر نفهم هایی که من بی دلیل می خواهم درنظرشان فرشته ای باشم که نیستم.

هیولای بی شعور و خودخواه و سنگدل درون من الان به من جرِِئت داده که همه ی کارهایی رو انجام بدم که یک عمررررر به خاطر حرف مردم بخاطر ترس از مردم و نگاهشان انجام ندادم.

و من.... و من چقدر نفهم تر از نفهم ها بودم که خودم رو از همه چی، هرچی که دوست دارم و ندارم محروم کردم که بقیه راضی باشند.....و آه .... خدای من....

بقیه هیچوقت راضی نیستند ..... هیچوقت راضی نمی شوند.....

بعضی ها انگار با احساسی به نام رضایت از زندگی / رضایت از ادم ها بیگانه اند.

من شش سال است که که برای بیرون رفتن خودم قواعد و محدودیت گذاشتم چون شش سال پیش یه ادمی بهم گفته بود که متنفر است از ادم هایی که موقع بیرون رفتنشانشان با دوستانشان با موقع بیرون رفتنشان با خانواده شان فرق می کند.....

و من شش سال است که هر گهی در زندگی خواسته ام بخورم بخاطر حرف این بابا ریده ام به بیرون رفتن....ریده ام به لذت بردن....

و حالا می خواهم بگویم متنفر باش دوست عزیز.... متنفر باش.....متاسفم ولی نمی تونم برای تنفرت کاری انجام بدم....

طرف زیر تمامی افکار و عقاید شش سال پیش خودش در مورد خودش زده است و به ورش هم نیست که به یک کدوم از شعارهایی که می داده پایبند نبوده و من چقدر می توانم خر باشم که خیلی جدی گرفته ام شعار او در مورد بقیه را.....

و همه ی ادم ها همینن ..... همه ی ادم ها  همین قدر پر از فیلتر و قوانین و محدودیت اند برای بقیه ولی ازادی برای خودشان را در حد کمال می خواهند....

و من ....

 من اسگل وار می خواستم این ها را راضی نگه دارم.....این ها که حتی متوجه هم نبودند که من دارم راضی نگهشان می دارم.....و حال که هیولایم را ازاد کرده ام تا خودم باشم ، تا کاری را انجام دهم که خودم می خواهم انجام بدم بد نگاهم می کنند ولی ..... ولی به ورم نیست.

دوست دوران راهنمای ام بعد از حدود دوسال بهم پیام داده که چطوری مهسا جون ؟ خوبی عزیزم؟

من باید به این ادم چه بگویم؟ ادمی که چندین ماه تمام زنگ ها و تماس های مرا seen  زد و بی جواب گذاشت.

من با او چه حرفی می توانم داشته باشم اخر؟من دو سال است که کوچکترین خبری از حال تو ندارم و تو ناراحت شدی؟ تعجب کردی از نحوه پاسخگویی من ؟

از اینکه پیشقدم نشدم برای ادامه صحبت، از اینکه فقط سلام کرده و تشکر کردم و حالت را نپرسیدم بهت برخورده ؟

ایا این عجیب تر نیست که من بگویم : خوبم مهدیه جون. حال تو چطور است؟ درسا چطورن؟ چخبر؟ چیکارا می کنی؟

منی که دوسال از تو خبر نداشته ام و اگر  تو خوب بوده حالت، نمی دانستم و اگر بد،هم بوده نمی دانستم الان اگر حالت را بپرسم چه فرقی خواهد کرد به حال من ؟

و این جور ارتباطات عجیب (!) و از سر رفع تکلیف و دوسال یکبار را قبول ندارم.برایم عجیب است این گونه دوستی ها.... متاسفم.

چون من و تو از این دوست های معمولی که حالا هرچندوقت یکبار از حال هم باخبر بشوند نبودیم.

نمی دانم می دانی یانه ؛ ولی ما دو سال دوست صمیمی بودیم با هم اگر یادت بیاید....

کاش تو فقط چند هفته زودتر یادت به من می افتاد .مثلا اواخر سال 93.ان موقع ها فرشته ای مهربان برمن حاکم بود....ولی از اولین روزهای سال 94 ما عوض شدیم....

ما یک صبح از خواب بلند شدیم و دیدیم دیگر نمی توانیم آنی باشیم که تا دیروز بودیم....

و از همان موقع عصیان کردیم و شروع کردیم به سرکشی ( به قول مادرمان ) .

دیدیم اگر نمی توانیم اقوام و دوستان و فامیل را ببینیم دلیلی ندارد که زجر تحمل کردنشان را به خودمان بدهیم فقط به دلیل اینکه اگر نرویم زشت است.

زشت باشد..... یعنی تا قبل از این زیبا بوده این مهمانی ها و دورهمی ها؟ پس ما جرا انقدر زده شده ایم از همه کس؟ متنفریم از همه کس؟

ما تنهایی های زشت را به دور همی های زیبای تهوع آور ترجیح می دهیم.

و نرفتیم....

نرفتیم هرجا که نخواستیم.....

و کنسل کردیم برنامه مسافرت چند خانواده را چون با دوستانمان قرار تولد داشتیم.

چون ان مسافرت به خاطر هرکسی ترتیب داده شده بود به غیر از ما.....

و ما دیگر اجازه اینگونه سواستفاده ها را نمی دهیم به هیچکس....هیچکس....

نمی گذاریم منت اینکه:« به خاطر فایزه مهسا که عید مسافرت نرفتن بدبختا» رو بعدا بگذارند سر پدرمان.

(- پدرمان نبود دو ماه- ).

نمی گذاریم این کار را بکنند چون قرار نبود به ما در ان مسافرت خوش بگذرد. و چون به ما با دوستانمان بیشتر خوش می گذرد تا ان ها.

اگر دوست دارید می توانید فکر کنید که راحت بود این کارها {: پوزخند }

در حال اتش سوزاندنیم...کماکان.....

به زن پسرعمه – سارا – بیش از حدش بها داده ایم که جرات کرده پایش را از گلیمش درازتر کرده و مارا به تمسخر و تحقیر بگیرد( شاید هم ناخواسته ).

ولی ما ناراحت شده ایم....ما از همان ابتدای 94 هرجا که او را دیده ایم ناراحتمان کرده. رنجانده مان..... و ما که پیش از این با جملاتی مثل همین ( - حواسش نبود یا از قصد نگفت ) از رفتار او گذشته بودیم. دیگر خانومی و انسانیت را کنار گذاشته و تبر برداشته ایم تا به کمرش بزنیم و فراموش کرده ایم که چقدر با او صمیمی بوده و جانمان به جانشان وابسته بود.

و خاک بر سر همه ی ادم ها که لیاقت محبت ندارند و سریع به خودشان و نقششان در پررنگ شدن یک رابطه غره می شوند.

حالش را گرفته ایم.... پایش را از مهمانی های فامیل بریده ایم. حقش را کف دستش گزاشته ایم

گفتم که هیولایم اتش گرفته و هیچ چیز جلو دارش نیست.

او ادمی است که توهم از بین بردن تمام مشکلات و درست کردن امور را دارد. او به تنهایی به خانه ی ما می اید تا با ما صحبت کند، و در مورد ضعف اخلاقی مان به ما مشاوره دهد.... و از نگرانی خواهرانه اش(!) از زندگی اینده ما می گوید که با این اخلاق دوام نخواهیم اورد و بعد به مدت دو ساعت و نیم از قدرت خودش در توانایی انجام همه امور و رام کردن تمام انسان ها داد سخن می نماید.

 و ما اکنون با حذف او از تمامی مهمانی های خانوادگی چشمه ای کوچک به او نشان دادیم که قدرت چه می تواند باشد و تا چه حد خطرناک.......

هفته ی پیش مهمانی گرفته بودیم به مناسبت ورود پدر.....فارغ از همه برای خودمان در حال چیدن میز می بودیم و با وسواس همیشگی در حال مرتب کردن بشقاب های غذاخوری و سوپ خوری های رویشان بودیم به طوری که گل های هر دو بشقاب کنار هم باشد....و بشقاب های سبزی همه در یک راستا باشند و کاسه های ماست و ظرف های خورشت مرتب باشند.( به مرض مرتب بودن سفره و قرینگی تمام وسایل موجود در ان هم دچاریم ) و سرمان به کار خودمان گرم بوده که پسرعمه مان هرو کرکنان شروع به مسخره کردن ما و کارمان کرد. و ما که همیشه پیش خود می گفتیم ولش کن بچه را ..... تو کف است هنوز.... و نمی داند چگونه جلب توجه نماید.متوجه شدیم دلیلی ندارد او که یک سال از ما کوچک تر است بتواند دهنش را باز کرده و به ما بخندد و همان طور که مشغول کارمان بودیم با خونسردی بهش گفتیم : ببندد فکش را.... و او برای این که ضایع نشود ادامه داد و ما همان طور که سرمان به کار خودمان گرم بود دوباره بهش گفتیم ببندد ان دهانش را....

فکرش را بکنید.... ما..... ما که یک دختر همواره مودب و محجوب فامیل هستیم که صدای بلندمان را مردان فامیل به عمرشان نشنیده اند. شروع کردیم به اینگونه حرف زدن....

ولی مهم این است که احساس احترامی که بعد از تموم شدن همه چی شما برای خودتان و هیولای درونتان قائل می شوید فوق العاده است.

بهتان پیشنهاد می کنم که این کار را بکنید و از زندگی لذت بیشتری ببرید....

ادم ها موقع بدبختی تان کنارتان نخواهد بود.

کسی به شما بخاطر زجرکش کردن خودتان پاداش نخواهد داد.

اگر کاری را انجام نمی دهید فقط بخاطر این باشد که خودتان دوست ندارید انجام بدهید.

و همچنین به هیولا هایتان توجه بیشتری کنید.

او با شما صادق تر است تا فرشته تان.

او شما را بیشتر دوست دارد.بهش اعتماد کنید.

من نمی دانم خشم هیولای من تا کی ادامه خواهد داشت. شاید تمامی این افکار و احساسات یک ری اکشن موقت نسبت به اعمال ناراحت کننده ادم هایی باشد که ناراحتم کرده اند.

ولی من نمی خواهم متوقفش کنم.نمی خواهم سرکوبش کنم ..... نمی خواهم هیچ کدوم از کارهایی که الان انجام می دهم و شاید بعدا از انجام دادنشون پشیمون بشم رو متوقف کنم.

من دارم از تمامی این شیطنت ها..... پیچاندن خانواده....دروغ گویی.... لذت می برم. و الان این مهم است.

 

پی نوشت :این متن در فروردین ماه نوشته شده بود و قصد پستش را داشتیم که خوردیم به هک شدن بلاگفا ....

زور الکی نزنید زندگیتون زور خونه نیست.

مصاحبه ازاده نامداری خیلی تحت تاثیرم قرار داد.
از اونموقعی که خبر جداییشون رو شنیدم تا قبل اینکه مصاحبه ش رو بخونم خیلی جاخورده بودم. حتی ناراحت ....
جدایی برای من یعنی : شکست.... شکست کامل.
وقتی یه ادم معروف دچار شکست بشه که دیگه بدتر..... دیگه آبروش همه جا رفته.
«مگه اینا همونا نبودن که تو تلویزیون فرزاد حسنی براش شعر خوند ؟ اونم عاشقونه؟
حالا جدا شدن ؟
الان همه دارن به ریششون می خندند....بدبخت ازاده نامداری.....»
من از اون دسته ادم هام که اگه تو یه چیزی به شکست برسم کل ماهیت اون چیز رو می برم زیر سوال.

ولی ازاده نامداری گفته ادم تو عشق به شکست نمیرسه. بعضی عشقا مثل اب تصفیه نشده ان. برای ادم ضرر دارن.
به نظر من گرفتن این تصمیم ، تصمیم به جدایی خیلی تصمیم سختیه.
یعنی ادم اگه نخواد رسوای عام و خاص بشه باید زندگی رو ، اون ادمه رو... شایدم عشق رو به زور هم که شده تو زندگیش نگه داره....
به نظر من نباید بذاره به اینجا برسه ولی ....ولی اگه هم رسید باید بسوزی و بسازی.

وقتی این جمله اش رو خوندم که : بعضی موقع ها دو نفر ادم های خوبین ولی تو موقعیت های اشتباه کنار هم قرار میگیرن، من هیچوقت کسی دیگه رو به خاطر این اتفاقی که افتاده مقصر نمیدونم و از تصمیم هایی که قبلا گرفتم برای زندگیم پشیمون نیستم چون کسی که اون تصمیم ها رو گرفته من بودم و کسی هم که الان تصمیم به جدایی گرفته بازم منم. من الان حالم خوبه. یک ذره این مدت سختی کشیدم ولی الان حالم خوبه و خودم رو خیلی دوست دارم.
این جمله هاشو که خوندم مقایسه کردم با خودم :
من اگه کاری بکنم که به شکست برسه ، از خودم به قدری متنفر میشم که با بدترین راه ها دوست دارم خودم رو تنبیه کنم. با بدترین کلمات خودمو شماتت میکنم.
و از همه بدتر اینکه دیگه خودمو دوست ندارم.
این خود دوست داشتن با اونی که تو ذهن شماست فرق داره. اون دوست داشتن که به معنی خودشیفتگی ئه اتفاقا تو من زیادی هم هست .
خود دوست داشتن یعنی قبول کردن شکست ها تو زندگی. یعنی پذیرفتن تصمیم های اشتباهی که تو لحظه ای دیگه درست به نظر می رسیدن.
بعضی موقع ها ادم باید از یه چیزایی بگذره. چیزایی که گذشتن ازشون شهامت میخواد. اهمیت ندادن به اینکه الان چه اتفاقی میفته اگه بقیه بفهمن یا اینکه چه ها خواهند گفت وقتی متوجه شدن...
شاید دست و پا زدن برای نگه داشتن یه زندگی ، زندگی که دیگه حالت باهاش خوب نیست کار بی فایده ای باشه.
مطمئنا اون زندگی روزهایی توش بوده که به شدت حالتو خوب میکرده ، قبلا ها زندگی خوبی بوده ولی حالا ( به هر دلیلی ) دیگه نیست.
و ما چیکار می کنیم ؟ ما همه بخاطر اینکه روزای خوبی تو زندگیمون بوده ..... روزای بد رو تحمل می کنیم ... تحمل می کنیم ....تحمل می کنیم ..... انقدر دست و پای الکی می زنیم که کاملا از همدیگه متنفر میشیم.
به عشق گذشته برنمیگردیم که هیچ..... حتی فراموش میکنیم که روزایی در گذشته بودن که بودن با اون ادم شاید حال مارو خوب میکرده.
و شاید اینجور موقعه که باید به امثال ازاده نامداری افرین گفت که نذاشتن خاطره های خوبشون از همدیگه کاملا نابود بشه.
ما اینکارو نمیکنیم چون به محض اینکه تصمیم به اینکار بگیریم باید جرئت داشته باشیم به همه اعلام کنیم که : اشتباه کردم.
گفتن این کلمه خیلی سخت تر از اونیه که به نظر میاد.
ما همه مثل کرم چسبیدیم به رابطه هایی که داریم.رابطه هایی که دیگه رابطه نیستن و به جز اعصاب خوردی و توضیحات مکرر برای رفع سوئ تفاهم و رفع اختلاف ارمغانی جز( بی حوصلگی و بداخلاقی و سر درد و مشکل اعصاب و از بین رفتن دیگر عضو های بدن ) ندارن.
و ما هنوز به حفظ این رابطه اصرار می ورزیم. چون شهامت نداریم.چون جرئت قبول اشتباه نداریم.

و اگر کسی هم با زور الکی و بیخود این نوع زندگی رو تحمل نکرد و از جایی که حالشو بد کرد برید گذاشت یه گوشه..... بدترین نوع قضاوت رو درموردش می کنیم.
ما درست نمیشیم.
با نوشتن این متن هم چیزی تغییر نمیکنه.
با ننوشتنش هم ....
با قضاوت ها و ری اکشن هامون به امثال ازاده نامداری ها که دور و برمون زیادن شاید دلگیر ترشون بکنیم ولی حالا فکر میکنم با این قضاوت ها هم چیزی تغییر نمیکنه .با قضاوت نکردن ها هم.....
تنها چیزی که این وسط ثابت می مونه اینه که : ازاده نامداری ها روزهای بیشتری تو این دنیا زندگی می کنن. بقیه ادما فقط زنده ان.